شايد مدتها بود خيلي دلم مي خواست يك كاري كنم نمي دونم چي كار فقط مي خواستم يه كاري كنم. مي خواستم خودم ورها كنم انگار يه چيزي جلومُ گرفته بود نمي دونم چرا؟ به آسمون نگاه كردم آسمان صافِ صاف بود انگار ته اش هيچي نبود. خودمُ توش غرق كردم ، گفتم بسم الله وقتي خوب نگاه كردم انگار ته دلم بودم ، يه صدايي مي اومد. صداي آشنايي بود پاهام طاقت موندن نداشت مي خواستم پرواز كنم. احساس مي كردم توي يه چيز خوب دارم غرق مي شم. با خودم گفتم بو كنم ، نفس عميقي كشيدم ، بوشُ احساس مي كردم.
بوي گل محمدي بود. بوي بهار نارنج بود كه به مشام مي رسيد. احساس كردم دستهاي يه عزيزي گونه هامو نوازش مي ده ، انگار داشت اشكام كه آروم مي ريخت پاك مي كرد. آروم مي خوند و من گوش مي دادم مثل نوازش بود مثل نجوا ، مثل همون صدايي بود كه هر روز صبح موقعي كه ما خواب بوديم بالاي سرمون مي اومد. آروم بود ولي دلنشين. هنوز صداي گريه هاش ، صداي دعاهاش تو گوشم هست. نمي دونم چطوري بود ولي انگار منو داشت با خودش مي برد. صداي گريه هاش و صحبتهاش طوري بود كه انگار داره با كسي حرف مي زنه ، دلم مي خواست منم بگم. اون از پرواز مي گفت ، از طراوت ، از عشق ، و من انگار توي ابرها خوابيده بودم و فقط داشتم از اون بالا به زمين نگاه مي كردم همه چيز كوچك بود. همه چيز سبز و روشن... آروم چشمهامُ باز كردم ديدم پدربزرگم قرآنُ بوسيد و گفت صدق الله علي و العظيم. تازه فهميدم كجام.