دم دماي صبح بود توي تِلار خونمون زير پشه بندي كه مادرم وصله پينه زده بود آروم چشام و باز كردم. نسيم ملايمي مي دميد يه تكوني به خود دادم صداي چوبهاي كف تلار در اومد ؛ پدرمُ ديدم كه رو به آسمون سجده كرده و داره يه چيزي زمزمه مي كنه. خيلي وقتها نزديك مي خوابيدم تا نصف شبي بلندشمو گوش كنم چي مي گه؟ ولي هميشه خوابم مي برد و صبح موقعي بيدار مي شدم كه او نمازش تمام شده بود.
وسطهاي تابستون بود. نسيم ، درختهاي آلوچه توي حياط خونمون رو ، تكون مي داد. ديگه كم كم داشت هوا روشن مي شد. مي دونستم، امروز من بايد همراه پدرم مي رفتم ، آخه اون گاهي منو همراه خودش مي برد. ديشب هم وقتي ازش خواستم كه فردا منو با خودش ببره ، اولش مادرم مخالفت كرد و به من گفت كه مزاحم آقات نشو اما وقتي او گفت اشكالي نداره ديگه حرفي نشد ....
حدوداً يك ماهي بود كه پدرم پيش ما مونده بود و سفر نكرده بود ، تو اين يك ماه هم مسجد كوچك روستامون رونق گرفته بود. همه مي دونستن ملا محمد واسه نماز مي آيد و به جماعت مي خونند. مكتب قرآن و روخواني هم كه برقرار بود. تو اين يه ماه ، شبي نبود كه آقام تا صبح بيدار نباشه ، مامان مي گفت با آقا امام زمان حرف مي زنه. ولي من هيچ وقت نمي شنيدم يعني فكر كنم خوابم مي برد تو سفر قبلي يادمِ كه وقتي با آقام مي رفتم ، تو جنگلها كه مي رفتيم پدرم از عظمت خدا مي گفت و از من مي خواست كه دورُ برمُ خوب نگاه كنم و جنگلها و كوههاي اطراف رو زير نظر بگيريم. انگار تو حرفها و مثلهاش مي خواست يه چيزهايي بهم بفهمونه. ديگه موقع رفتن بود دستي به شونه هام كشيد و اسبُ زين كرد. موقع رفتن نگاهي به خونه كرد و چيزي رو زير لب زمزمه مي كرد. فكر كنم داشت باز از اون آيه هايي كه خودش مي دونست و با اون تا موقع برگشتن خونه رو مصون مي كرد ، مي خوند. هميشه تو سفرهاش براي اينكه ساكت نباشيم ، از من مي خواست تا آيه هايي رو كه حفظ كردم با صوت بخونم يا زمزمه كنم. مي گفت : وقتِتُ هدر نده حتي تو راه هم اگه مي توني بخون ، هم ثواب داره هم با اون چيزهايي كه ياد گرفتي مؤنس تر مي شي بعدش در مورد چيزهايي كه مي خوندم برام حرف مي زد. يعني اونقدر داستانها و اين آيه ها را به زبان ساده برام توضيح مي داد كه گاهي گذر زمان يادم مي رفت. معمولاً وقتی از کوهها مي رفتيم به سمت امامزاده ابراهيم ، در جورخانه مسجدي بود كه وقتي اونجا مي رسيديم غيرممكن بود افراد محل ما را دو يا سه روز نگه ندارن و از آقام مي خواستند كه براشون درس بده.
اين بار هم مثل هميشه نزديك جورخانه بوديم كه ببري جلوي پامون ظاهر شد. من خیلی ترسیدم و محکم به پدرم چسبیدم. البته شنیده بودم كه جنگل ببر داره ولي فكرشُ نمي كردم جلوم ظاهر بشه. یاد حرف مادرم افتادم كه می گفت تو خيلي بچه اي و نبايد بري. به پدرم نگاه كردم ديدم زير لب چيزي زمزمه مي كند. بعد از چند لحظه انگار همه چيز تغيير كرد و ببر آروم نشست. پدر با حالاتي خاص با آن حرف مي زد. من كه از شدت ترس شوكه شده بودم نمي فهميدم كه چي شد و ببر بلند شد و رفت. پدرم آروم بلندم كرد و بازوهامو فشار داد و گفت مؤمن كه نمي ترسه! و آروم منو در آغوش گرفت و به راهمون ادامه داديم در راه ازش پرسيدم ، ببخشيد آقا شما چي گفتيد كه اون آروم شد. سپس آيه :
«وَجَعَلنا مِن بَينِ اَيديهِم سَدّاً وَ مِن خَلفِهِم سَدّاً فَاَغشَيناهُم فَهُم لايُبصِرُنَ ...واز پيش و پس بر آنها سر كرديم و بر چشم (هوش) شان هم پرده افكنديم كه هيچ (راه حق) نبينند. »
((آیه ۹ سوره مبارکه یاسین))
را برام خوندو گفت اون ديگه ما را نمي ديد.
پای صحبتهای بابابزرگ