تبليغاتX
یک قدم تا عشق
سوال 1
10 تا جعبه قند داریم.
هر جعبه از 1000 حبه قند تشکیل شده.
وزن هر حبه قند 10 گرمه.
این وضعیت تو همه جعبه ها همین طوریه ولی فقط یکی از جعبه ها حبه هایی با وزن 9 گرم داره.
یه ترازو داریم که یه بار مصرفه. یعنی فقط میشه یه بار با اون وزن کرد و بعد از اون دیگه از کار می افته.
می خوایم با استفاده از این ترازو و تنها با یک بار وزن بفهمیم کدوم جعبه وزن کمتری داره.

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط در دوشنبه سوم مرداد 1390 ساعت 21:14 |

عشق بهشتی

" از عشق سخن باید گفت ؛ همیشه از عشق سخن باید گفت.

عشق در لحظه پدید می آید ، "دوست داشتن" در امتداد زمان.

این ، اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است . عشق ، معیارها را در هم می ریزد ؛ دوست داشتن برپایه ی معیارها بنا می شود . عشق ، ناگهان و ناخواسته شعله می کشد؛دوست داشتن ، از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد.عشق ، قانون نمی شناسد ؛ دوست داشتن ، اوج احترام به مجموعه ای از قوانین  عاطفی است .عشق فوران می کند – چون آتشفشان ، و شره می کند – چون آبشاری عظیم ؛ دوست داشتن ، جاری می شود – چون رودخانه ای بر بستری با شیب نرم. عشق ، ویران کردن خویشتن است ؛ دوست داشتن ، ساختنی عظیم.

عشق دق الباب نمی کند ، مؤدب نیست ، حرف شنو نیست ، درس خوانده نیست ، درویش نیست ، حسابگر نیست ، سربه زیر نیست ، مطیع نیست...

عشق ، دیوار را باور نمی کند ، کوه را باور نمی کند ، گرداب را باور نمی کند ، زخم دهان باز کرده باور نمی کند ، مرگ را باور نمی کند...

عشق ، در وهله ی پیدایی ، دوست داشتن را نفی می کند ، نادیده می گیرد ، پس می زند ، له می کند و می گذرد.دوست داشتن نیز ، ناگزیر ، در امتداد زمان ، عشق را دود می کند ، به آسمان می فرستد ، و چون خاطره ای حرام ، فرشته ای نگهبان برآن می گمارد.عشق ، سحر است ؛ دوست داشتن ، باطل السحر.عشق و دوست داشتن ، از پی هم می آیند ؛ اما هرگز در خانه منزل نمی کنند.عشق ، انقلاب است ؛ دوست داشتن ، اصلاح.میان عشق و دوست داشتن ، هیچ نقطه ی مشترکی نیست . از دوست داشتن به عشق می توان رسید ، و از عشق ، به دوست داشتن ؛ اما به هر حال ، این حرکت ، از خود به خود نیست ، از نوعی به نوعی ست ، از خمیره یی به خمیره یی ...و فاصله یی ست ابدی میان عشق و دوست داشتن ، که برای پیمودن این فاصله ، یا باید پرید ، یا باید فروچکید..."

از آتش بدون دود اثر  نادر ابراهیمی

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 ساعت 19:55 |

کاریکلماتور
خیلی از معتادها تابلو هستند، ولی ارزش هنریشان صفر است

تختخواب دونفره بعد از مدتی صاحب فرزندی به نام گهواره شد.

بعضی ها هندوانه زیر بغلت می گذارند و بعضی ها پوست موز زیر پایت.

بعضی ها به آسمان نگاه می کنند و بعضی ها به دست این و آن.

هر وقت زنگ زدم فلسطین، دیدم اشغال است.

آنهایی که پول ندارند مجبورند حرف مفت گوش کنند.

عده ای قانون را پیاده می کنند که خود سوار شوند.

فقط حرف های استاد ریاضی، حرف حساب بود !

به نظر عشاق، قدرت چشم ها بیشتر از قدرت مغزهاست.

میخ مدعی شد که از من تو سری خورتر وجود ندارد.

بعضی ها تا یک قدمی کار می روند اما سرکار نمی روند.

خیلی از موش ها به گربه ها هم محل هاپو نمی گذارند.

برای تاب دادن سبیلش به شهر بازی رفت.

کشاورز عصبانی بادمجان را زیر چشم می کارد .

شاید کاکتوس مادر زن گل ها باشد.

اگر دلتان« قرص» است ، از« دردسر» نترسید.

وقتی چوب کبریت سرش را خاراند ، آتش گرفت .

گاهی اوقات گونه هایم پیست سرسره بازی اشک هایم می شود.

برگرفته از کاریکلماتورهای سهراب گل هاشم

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 ساعت 23:57 |

کلام آخر و دیگر هیچ ...
سکوت را متفاوت تفسیر کرده اند:
از سر رضایت و گاه نارضایتی
 
هیچ کس سکوت را نمی شناسد
سکوت پیله ایست که هیچگاه باز نشد
سکوت یعنی کلمه و موسیقی
بگذار دهان باز کنم و هیچ نگویم
سکوت، کودکی ست که به دنیا نیامد
بگذار نت شفاف کاملی باشم
بی زوال و ماندنی تا ابد ...
 
شاملو چه خوش می گوید:
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
 
 بگذار بی پرده سخن گویم
به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم
و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود
 
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
با خود می اندیشم که " چرا؟! "
 
باری آغاز می کنم اندیشه ام را
شاید همه ، زمانِ تجربه کردن نداشته باشند
 آرام با خود زمزمه می کنم :
تجربه تلخ بهتر از زندگی تلخ
 
در قفل در کلیدی چرخید .....................
|+| نوشته شده توسط در جمعه نوزدهم فروردین 1390 ساعت 13:3 |

چیستان بیل گیتس
دو اتاق در مجاورت هم قرار دارند. هر کدام یک در دارند ولی هیچکدام پنجره ندارند. درهایشان که بسته باشد درون اتاقها کاملا تاریک است. در یک اتاق سه چراغ برق به توانهای ۱۰۰، ۱۱۰ و ۱۲۰ وات و در اتاق دیگر سه کلید برق مثل هم وجود دارد.( لطفا به شکل زیر نگاه کنید) ما نمیدانیم کدام کلید کدام چراغ را روشن میکند( مثلا نمیدانیم آیا کلید وسطی مربوط است به چراغ وسطی یا به چراغهای دیگر اما بطور قطع میدانیم که هر کدام از کلید ها یکی از چراغها را روشن میکند. همچنین ترتیب چراغها را هم نمیدانیم ). شما معلوم کنید که هر کلید مربوط به کدام چراغ است.. برای اینکار و در شروع، شما باید در اتاق کلیدها باشید و کار را از آنجا شروع کنید. شما میتوانید هر چند مرتبه که بخواهید کلیدها را روشن و خاموش کنید. اما شما تنها هستید و نمیتوانید از کسی کمک بگیرید و هیچگونه وسیله ای هم خواه برقی خواه غیر برقی بهمراه ندارید و مهمتر از همه اینکه شما حق ندارید بیش از یکبار وارد اتاق چراغها شوید و وقتیکه وارد شدید و بیرون آمدید، دیگر نمیتوانید مجددا وارد آن اتاق بشوید.

معمای بیل گیتس

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه چهارم اسفند 1389 ساعت 17:38 |

رمز 1

حاصل جمع زیر را به عنوان رمز ادامه مطلب وارد کنید و مطلب را بخونید :


5+3+2      =        151022 
9+2+4      =        183652
 
8+6+3      =        482466   
5+4+5      =        202541
 
  

7+2+5   =   ؟


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط در شنبه یازدهم دی 1389 ساعت 20:10 |

شب کریسمس
شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي.
پسرک، در حالي‌که پاهاي برهنه‌اش را روي برف جابه‌جا مي‌کرد تا شايد سرماي برف‌هاي کف پياده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌کرد.
در نگاهش چيزي موج مي‌زد، انگاري که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب مي‌کرد، انگاري با چشم‌هاش آرزو مي‌کرد.
خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حالي‌که يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد.
- آهاي، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق مي‌زد وقتي آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
- شما خدا هستيد؟
- نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم!
- آها، مي‌دانستم که با خدا نسبتي داريد!
|+| نوشته شده توسط در شنبه چهارم دی 1389 ساعت 22:51 |

به نام آزادی
صحرایی داغ ، لبانی تشنه ، دریایی پرخون ، قلبهایی آسمانی

بخوان ...

   ...  بخوان به نام آزادی

|+| نوشته شده توسط در جمعه نوزدهم آذر 1389 ساعت 11:23 |

علت درس نخوندن دانشجویان کشف شد
1)  در سال 52 جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این
ترتیب 313 روز باقی میماند.
2)  حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی
دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است.بنابراین 263 روز دیگر باقی میماند.
3)  در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا'' 122 روز میشود.
بنابراین 141 روز باقی میماند.
4) اما سلامتی جسم و روح روزانه1 ساعت تفریح را میطلبد که جمعا'' 15 روز
میشود.پس 126 در روز باقی میماند.
5)  طبیعتا'' 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز میشود. پس
96 روز باقی میماند.
6)  1ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که
انسان موجودی اجتماعی است.این خود 15 روز است.پس 81 روز باقی میماند.
7)  روزهای امتحان 35 روز از سال را به خوداختصاص میدهند. پس 46 روز باقی
میماند.
8)  تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی
میماند.
9)  در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید.پس 6 روز باقی میماند.
10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است.
11)  سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی
میماند.
12)  1روز باقی مانده همان روز تولد شماست.چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟!!
نتیجه ی اخلاقی: پس یک دانشجوی نرمال نمیتواند درس بخواند
|+| نوشته شده توسط در شنبه سیزدهم آذر 1389 ساعت 16:13 |

ساعت اشتراکی
 سه نفر برای خرید ساعتی به یک ساعت فروشی مراجعه میکنند. قیمت ساعت 30 هزار تومان بوده و هر کدام نفری 10 هزار تومن پرداخت میکنند تا آن ساعت را خریداری کنند
 
بعد از رفتن آنها ، صاحب مغازه به شاگردش میگوید قیمت ساعت 25 هزار تومان بوده. این 5 هزار تومان را بگیر و به آنها برگردان
شاگرد 2 هزار تومان را برای خود بر میدارد و 3 هزار تومان باقیمانده را به آنها برمیگرداند. (نفری هزار تومان)
حال هر کدام از آنها نفری 9 هزار تومان پرداخت کرده اند . که 3*9 برابر 27 میشود
این مبلغ به علاوه آن 2 هزار تومان که پیش شاگرد است میشود 29 تومان
هزار تومان باقیمانده کجاست ؟
 
طراح سوال : دکتر حسابی
 
 
جواب در ادامه مطلب

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389 ساعت 11:52 |

دانلود کتابهای صوتی

http://www.audiobook.blogfa.com/

|+| نوشته شده توسط در شنبه هشتم آبان 1389 ساعت 0:1 |

تیم ملی ایران 1998-فرانسه
به یاد قویترین تیم چند دهه اخیر ایران این کاریکاتورو سال دوم راهنمایی کشیده بودم.

تیم ملی ایران

|+| نوشته شده توسط در جمعه شانزدهم مهر 1389 ساعت 11:37 |

شروعی متفاوت !

گاه یک سنجاقک
به تو دل می بندد
و تو هر روز سحر
می نشینی لب حوض
تا بیاید از راه
از خم پیچک نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا که از قطره آب کف دستت بخورد
گاه یک سنجاقک
همه معنی یک زندگی است .

تولدم مبارک

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه یازدهم مهر 1389 ساعت 2:17 |

بشنو از عشق

زندگی جیره ی مختصری است

مثل یک فنجان چای

در کنارش عشق

همچو یک حبه ی قند

زندگی را با عشق نوش جان باید کرد...

 

قرآن و عشق

عشق در نگاه بزرگان

داستان کوتاه از عشق

عشق حقیقی چیست

عشق و عقل در نگاه حافظ

عشق بهشتي از پائولو کوئلیو

سرکشي در عشق از نگاه خواجه شيراز

تحلیل عشق از نگاه دکتر الهی قمشه ای

 تفاوت عشق و دوست داشتن از دیدگاه دکتر علی شریعتی

تفاوت دوست داشتن و عشق از آتش بدون دود اثر بی نظیر نادر ابراهیمی

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389 ساعت 1:33 |

طلای گم شده
تیک تاک ... تیک تاک

             ثانیه ها برای که به حرکت در می آید

             تیک تاک ساعت نشانه گذر ثانیه هاست تیک تاک

تیک تاک ... تیک تاک

             تیک تاک ساعت، تاک تیک تاریخ است

دینگ .... دینگ

              یک لحظه بایست و تفکر کن

              تو چه می خواهی و به کجا می روی

دینگ .... دینگ

               به خدا توکل کن و حرکت کن    

تیک تاک ... تیک تاک

             تا زمان هست همدیگر را دوست داشته باشیم

|+| نوشته شده توسط در جمعه بیست و یکم خرداد 1389 ساعت 23:53 |

روزگار غریبی است ....

روزگاریست که در آن بی‌گناهان پای چوبه‌ی دار نمی‌روند، یکراست می‌روند بالای دار.

                                 دستگیری علیرضا شیرازی مدیریت بلاگفا!!!

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه هفدهم خرداد 1389 ساعت 10:58 |

برای آنکه دوستش دارم
آموخته ام که .... یك نوزاد، مادر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم میكند

آموخته ام که .... داشتن کودکی که در آغوش مادری به خواب رفته زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد

آموخته ام که .... مادر زیباترین احساسات را داردروز مادر

آموخته ام که .... دعای مادر همیشه همراهمان است

آموخته ام که .... عشق مادر، زیباترین عشق دنیاست

آموخته ام که .... زندگی درکنار مادر زیباست

آموخته ام که .... زیباترین واژه بر لبان آدمی واژه “مادر” است

آموخته ام که .... بهشت زیر پای مادران است

                             مادرم، ای عزیزتر از جانم

                                     روزت مبارک

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه نهم خرداد 1389 ساعت 17:45 |

خدایی که در این نزدیکی است

                       من از پشت غروب می آیمو به آن سوی طلوع خواهم رفت

                                       گوش من میشنود وسعت دریا ها را

                              من به بیداری هر روزه گیتی می فرستم صلوات

                                                    من صبورم اما...
                     
            به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم
                                          از همه تيرگي تنگ غروب
                     و چراغي که تورا از شب متروک دلم دور کند ، می ترسم

                    اول و آخر هر نغمه من پر زدن با دو سه پروانه خال خالیست                       

                                  گر چه سهراب بگوید ،،، بی گمان تنهایم
                                      با خدايي كه در اين نزديكي است

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 23:0 |